گرد خاكستري نشسته بر مو هاي مرد
موهاي يكدست مشكي و زيباي جوانيش را پشت در هاي فراموشي گذاشته بود
آهسته آهسته صداي ترق ترق عصا صداي گام هايش را هم نا مفهوم كرده بود
نيمكت چوبي خسته از روزگار منتظرش بود..........
مرد به آرامي نشست و با دل انگشتش سر لامي شكل عصا را نوازش داد
و بر بال نسيم جاي گرفت........
نسيم گرد خاكستري را كنار زد و عصا را به جوي آب سپرد..........
نسيم دست در دست مرد از حلقه هاي ازدواجشان عبور كردند
و به لطافت و نرمي گل طفلي را بوسيدند.......
كه امروز نميدانند كجاست.....................
نظرات شما عزیزان:
ϰ-†нêmê§ |