آشنا شد ... دوست شد ...
مهر شد ... گرم شد ...
عشق شد ... يار شد ... تار شد ...
بد شد ... رد شد ... سرد شد ...
غم شد ... بغض شد ... اشك شد ...
آه شد ... دور شد ... گم شد ...
تمام شد ، تمام شد
عاشق خيره شدن توي چشماي توام
عاشق حس كردن عطر موهاي توام
توي اين ديوونگي من خودم پاي توام
من تو دنياي توام محو چشماي توام
دستهايم را محكمتر بگير
من هنوز هم نمي خواهم
تورا...
به دست خاطرات بسپارم...
گفتمش دل ميخري پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده كردو دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستش روي خاك افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود
ديگر آن مجنون سابق نيستم
آن بيابان گرد عاشق نيستم
اينك از اهل نسيم و سايه ام
با تب صحرا موافق نيستم
با سلامي با خيالي دل خوشم
در تكاپوي حقايق نيستم
بس كنيد اصرار را ، بي فايده ست
من براي عشق لايق نيستم
باور نكن تنهاييت را ، من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزديكتر تو ، از تو به تو نزديكتر من ...
باور نكن تنهاييت را ، تا يكدل و يكدرد داريم
تا در عبور از كوچه عشق بر دوسش هم سر ميگذاريم ...
نظرات شما عزیزان:
ϰ-†нêmê§ |