I love only you
فقط باش....
همین که باشی کافیست....!
دور ازمن...!
بدون من...!
چه فرقی میکند؟؟؟
گل میخری!! خوب است!!
برای من نیست؟!
نباشد!!!
همین که رختمان زیر یک آفتاب خشک میشود...
کافیست!!
دلم نه تنگ شده نه گرفته است دلم........
فقط هوای تورا کرده که عمیق بخندی به تمام عاشقانه هایم
ومن بچگی کنم به وسعت تمام اغوشت...
هال کوچک خواستنت درختی تنومند شده ...
اشتباه میکردی زمان هیچ چیز را حل نمیکند ...
وقتی می گویند نیست
کاغذ را گفته باشند یا برق را یا هرچه را ، فرقی ندارد
من یاد تو می افتم !
می گویم مطمئنی ؟ هیچ راهی وجود ندارد که دو خط موازی کمی زودتر از آخر دنیا به هم برسند؟
یه وقتایی تو زندگیت هست که عاشق میشی،ولی خوب که به دور و ورت نگاه میندازی میبینی خودتی و خودت،،،
خودت تنهایی مجبوری واسه به دست آوردن عشقت به جنگ یه لشکر بری،،،
اینجا یعنی ته خط،معلوم نیست تهش چی میشه.ولی هر چی که هست امیدوارم بازیو نبازی و پیروز میدون باشی،،،
به دوست داشتَنت مشغولم همانند سربازی که سالهاست در مقری متروکه بی خبر از اتمام جنگ نگهبانی می دهد !
دلخور از نداشتنت نیستم , من از همیشه تورا داشته ام ...
یقین دارم در گذشته های دور مال من بودی
و دلخوشم به بیداری دوباره , آنجا نیز مال من خواهی شد ...
امروز اشتباهی مال من نیستی ...
اخم میکنی که که مهربانیت راپنهان کنی
مرا شما خطاب میکنی که هوایی نشوم
اما نمیدانی که اینها چقدر بتو
می آیند و من دیوانه تر میشوم !
چشمانم را به نابینایی خواهم فروخت. . . تا عشقم را با دیگری نبینم.
هنوز هستند پسرانی که بوی مردانگی می دهند
در دستانشان عزت یک مرد ، یک مرد واقعی لمس می شود.
می شود به آنها تکیه کرد.
اهل ناموس بازی نیستند!
می شود روی حرف و قول هایشان حساب کرد ...
هنوز هم هستند دخترانی که تنشان بوی محبت خالص می دهد
... ... بکرند
نابند
لمس نشده اند
هنوز هم هستند ! نادرند ! کمیاب اند ! پاک اند !
هنوز آدم هایی از جنس فرشته پیدا می شود... هستند !
نادرند ! کمیاب اند !
اما هستند !..
نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم!
نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و مرا آرام میکند!
آن عشقی که میگویند تو نیستی ، تو معنایی بالاتر از عشق داری و برای من تنها یک عشقی!
... از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود که هر شب به آن خیره میشدم!
باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده !
قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت ، ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند!
و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم ، و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است
پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو ، فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی را فراموش نمیکنم ، که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، و گرم ترین لحظه ها !
سر میگذارم بر روی شانه های تو ، آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو ، دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ، میشنوم صدای تپشهای قلبت ، اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت !
تا خودم را از خودت بدانم ، تا همیشه برایت بمانم ،چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم!
تا ببینم زیباترین رویاها ، فردا که بیدار میشوم حقیقت میشود همه ی رویاها !
و اینجاست که عاشق خیالات با تو بودن میشوم ، و به عشق این خیالات دیوانه میشوم !
حالا من مجنونم و تو لیلای من ، همیشه میمانیم برای هم ، و میسازیم یک قصه ی عاشقانه دیگر با هم !
بر میگردیم به دیروزی که گذشت ، خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست !
و میدانیم زندگی مان عاشقانه خواهد گذشت ، هم دیروز و امروز و هم فرداهایی که خواهد رسید!
یــہِ وقتایـے بایـב رفتـ ـ ـ !...
اونمـ ـ ـ بـا پــاےפֿـوבتـ ـ ـ !...
بایـב جاتُـ ـ ـ تو زنـבگـے بعضـے ها פֿـالـےڪــنـے…!
בرستــہِ تــو شلوغیاشوלּ متوجـــہِ نمیشـלּ چـے میشـــہِ…!
ولـے بـבوלּ…
یـــہِ روزے…
یـــہِ جایـے…
بـב جورے یاבتــ ـ ـ مـے افتـלּڪــــہِבیگـــہِפֿـیلـےבیر شـב ـهـ פֿـیلـے
تنهایے یعنے یـﮧ وقتهایے هست میبینے فقط פֿـوבتے و פֿـوבت !
رفیق בارے . . .
همـבرב نـבارے !
פֿـانواבه בارے . . .
פـمایت نـבارے !
عشق בارے . . .
تڪیـﮧ گاه نـבارے !
مثل همیشـﮧ همـﮧ چے בارے و هیچے نـבارے
میـבونے...
از شـפֿـصیتش פֿـوشم اومـבه یـﮧ פּـورایے مـפـڪمـﮧ...ثابتـﮧ...آرومـﮧ
بعضی ها را هرچقدر هـم که بــــخواهی،
“تــــــــــــــــــمام” نـــــــــــــــــــــمی شوند … !
هــــــــــمش به آغــــــــــوششان بــــــــــدهکار میمانی !
حضورشان”گــــــــــــــــرم” است ؛ سکوتشان خالی مــــــــــیکند دل ِآدم را …
آرامش ِ صـــــــــــــــــــــدایشان را کــــــــــــــــــــم می آوری !
هر دم هر لحظه “کـــــــــــــــــم” مـــــــی آوریشان …
و اینجا مــــــــــــــــــــن کــــــــــــــم دارمــــــــــت …
ﮐﺴــــﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ...
ﺣﺘــــــﯽ ﺗﻮﯼ ﺍﻭﺝِ ﺍﺧـــــــﺘﻼﻑ ...
ﻧﻪ ﻣــــــــﯿﺮﻩ ﻧﻪ ﻣﯿــﺬﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺑـــــــﺮﯼ !
خـــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــدایا…
صورت حساب لطفا…
باقیشم مال خودت…
منو خلاص کن
سیر شدم از زندگی. . .
خَستــــه ام….!
امــــا تَحمـُـــل مـی کُنــم…
خُــــدایـــا روزِگـــارت با من و احساسم بـَــد تـــا کـــرد…!
اینجآ عشق یعنــے ...
בر سرزمیـטּ مـטּ ڪـســے بوسـہ فرآنسوے بلـב نیست ...
اینجآ مثل آلمآטּ پل عشق نـבآرב ...
از گل رز ہـلنـבے ہـم خبرے نیست ...
اینجآ عشق یعنــے اینـڪــہ بخآطر چشم ہــآے בور و برت ،
معشوقت رآ فقط از پشت گوشــے بوسیـבه باشی !!!
همیشــــه بــرایـــم ســوال استـــــــــ :
اگــــــر قــــــــرار بــــــود
روزی او شرا نــــــداشتـــه بــاشـــم،
چــرا خـــدا خــــواستــــــــــــ
کـــه دوستــــش داشتــــه بـــاشـــم؟!
به سلامتی پسری که
اونایی که با یه نه گفتن میفهمی نباید اصرار کنی...
وقتی بهت اخم میکنه باید شالتو بکشی جلو...
اونایی که وقتی میخوای از پیششون بری دست میکشن رو لبت
میگن کم رنگ کن اون رزتو
وقتی تو یه جمعید از بغلتون تکون نمیخوره..
وایمیسه سر کوچه تا تو بری خونه...
اگه بخوای اشتباه کنی پیش خودت بگی اگه بفهمه میکشتم...
قبل مهمونی باید لباستو بهش نشون بدی تا ok بده
اونایی که خنده هاش ماله تو و اخم هاش بره بقیس...
این یعنی غیرت...نه تعصب..نه شکاکی...
خدای من !
نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی…
میان این دو گمم !
هم خــــود را و هم تــــــو را آزار میدهم …
هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنـــــــــی باشم که تو خواستی و
هــــــرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهـــــــایم کنی …
آنقدر بــی تو تنهــــــا هستم که بی تو یعنی “هیــــچ” یعنی “پـــــوچ” !
خـــــــــدایا هیــــــــچ وقت رهـــایم نکن
فرصت های زندگي به قطارهای مترو می مانند
می آیند و می روند
دریغ از آن هنگام که پس از تلاش بسیار درب قطاری مقابل قدومت بسته شود!
و تو چاره ای نداری جز صبر، تا قطار بعدی از راه برسد
تو مقصد را خواهی یافت
باور کن ...
قطار بعدی در راه است
ناراحت نباش
اگر هم نیامد، خود چراغی بیفروز
سیاهی تونل زندگي را فراموش کن و
غمگین مباش که
قطار بعدی تو خواهی بود
دلم واسه اون دبستان تنگ شده
که وقتی تنها تو گوشه حیاط مدرسه وایسادی
یه نفر میومد بهت میگفت:
میای با هم دوست بشیم..!!؟
دستـ و دلمــ به هيچ چيز نمـــــــي رود...
فقط ،
دلم گريـــــه مي خواهد،
و دستـــــــم،
دستانــت را... !!!!!!!!!!!!!!!
نـــــــــه!...
دست روي دلم نگــــذار كه خـــــــون استــــ...!!
گرگها همیشه زوزه نمیكشند ...
گاهی هم می گویند :
دوستت دارم
...
و زودتر از آنكه بفهمی بره ای ...
میدرند خاطراتت را ...
و تو میمانی با تنی كه بوی گرگ گرفته ... !!!
با مـــــن دعـوا کــــن
با مــــن قهــــر کــــن
حرصــــم و در بیـــار
بهونـــــه بگــــیر
اجــــازه داری اشکمــــــو
بعضـــــی وقت ها در بـــــیاری
امــــا. . .
حــــق نــــداری هیــــچوقــــت بـــری
هیــچوقـــــــت . . .